تبليغاتX
از با هم بودن مینویسیم در این دفتر...!























از با هم بودن مینویسیم در این دفتر...!

سلام از همتون دلم گرفته درسه یه مدت نیومدم اما ...یعنی هیچکدومتون نباید بم خبر میدادید فردین برگشته؟؟؟؟

و تو پسر شهریور دلم از همه بیشتر از تو گرفته ...

اگه تو این مدت نیومدم فک میکردم حداقل منو یادتون نرفته اما می بینم...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 12:7 توسط شاهین|

 

http://www.maminevisim2.blogfa.com

فردین

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 18:50 توسط كاپيتان زد|

زندگی را ازطبیعت بیاموزیم

چون بید متواضع

چون سرو راست قامت

چون صنوبر صبور

چون بلوط مقاوم

چون رود روان

چون خورشید باسخاوت

و چون ابر با كرامت باشیم
 
نیلوفر
 
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 16:22 توسط كاپيتان زد|

راهروی بیمارستان – روز – داخلی
مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی “اتاق عمل”.
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم… باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی… اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده…
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد.
دکتر: هه! شوخی کردم… زنت همون اولش مُرد
بچه ها پس عنوان ها کوووو؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 19:25 توسط بهار|

سلام

اول سلام ب کاپیتان زد ک اومد

دوم سلام ب الهه جون

سوم ب بهار ک نیست

اینجا بیاین از همه چی بنویسیم باشه؟

الهه یکمی شاد باش باشه

بیا باشو بنویس منتظرتم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 22:37 توسط زهرا|

 

آمده بودند تا یار باشند رفیق و همدل و همزبان...

تا فرقی باشد بینشان با دیگران...

آخر همه ی شان جنس تنهائی و دلشکستگی را خوب می شناختند...

لحظه لحظه های تنهائی را خوب خوب می فهمیدند...

احساسشان یکی بود...

برخی در اوج عشق پاک و صادقانه ی شان ناکام گشته برخی درد نامردی را چشیده و برخی هم از سیاهیهای بیرون به خستگی و دلمردگی رسیده بودند...

اینجا مامن آرامش بود... پناه تمام دلخستگیها و دلمردگیها... ساکنانش معنای رفاقت بودند آن هم از جنس ناب معرفت...

فریادشان این بود که ما هستیم... با هم...کنار هم... 

و از با هم بودنمان می نویسیم... تا تنهائی ها را بی معنا کنیم...

 دیگر کسی تنها نیست کسی نباید تنها باشد...

اما زمان که می گذشت قلمهایشان را یکی یکی کنار می گذاشتند و می رفتند...

اینگار خیلی هم اهل رفاقت و دوستی نبودند... یا اگر بودند رفاقتشان از جنس ناب معرفت نبود... نه کنار هم بودند و نه یار هم...

خنده ها یشان تصنعی... گریه هایشان در اوج تنهائی و بی کسی...

نه غم هم را فهمیدند نه باری از روی دوش هم برداشتند...

اخ که چه دردی ست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن...

         حالا دیگر اینجا هم کسی از با هم بودن نه می گوید...نه می نویسد....

همه ساکنانش رفته اند و در و دیوارش بوی غربت و تنهائی گرفته است...

                         همه چشمها را بستند تا فراموش کنند...

                                      این است درد همیشه تنها بودنمان...

و این هم آخرین قلمی که کنار گذارده میشود...

    آری...

                    دیگر از با هم بودن نمی نویسیم...

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 12:33 توسط الهه|

 

همیشه از خوبی های آدما واسه خودت دیوار بساز ،

 پس هر وقت در حقت بدی کردن ، فقط یه آجر از دیوار بردار ،

 بی انصافیه اگه کل دیوار رو خراب کنی ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 16:48 توسط الهه|

سلام به همه ی شما دوستای گلم

اول تولد فردین رو با یه عالمه تاخیر تبریک میگم

دوم اینکه میشه به منم تو جمعتون یه جای کوچولو بدین؟

سوم اینکه من با زهراجون و الهه جون موافقم در مورد اپ مطالب که هم یه جور تنوعه و هم ممکنه اینجا تنهایی جایی باشه که یه نفر بخواد با کسی درد دل کنه

راستی من باز یه تیکه از این جکای پ ن پ رو که خودم خیلی دوسشون دارم توی ادامه ی مطلب واستون میذارم بخونین

اینم ادرس وبمه اگه کاری داشتین من در خدمتم

www.nili871.blogfa.com

فعلا

نیلوفر


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 11:44 توسط كاپيتان زد|

سلام...خوبین؟

من مردم یعنی من مردم نه اینکه من مردم....الان کاملا فهمیدین چی شد دیگه؟؟؟

دارم از خوشحالی میمیرم...به خاطر همین عنوانش من مردم هستش.....اول به خاطر این وبلاگ....دوم واسه یه اتفاق دیگه....سوم چون الان دیگه اپها عنوان دارهحالا دومی رو وللش....ولی اولیه ... خیلی خوشحال شدم...ولی یعنی الان فقط ماییم؟؟؟....فردینم که سربازیه....زهرا منم وقتی اپ قبلیمو کردم به اونایی که میدونستم وبشون کدومست گفتم ولی بقیه رو نمیدونم اگه میشه بنویسین همه رو .... بعدشم مگه من نگفته بودم دیگه این حرفا اپ نشه؟؟؟حالا ولش کن...الهه که وب نداره ولی زهرا رو لینک کردم...حالا برم من دیگه...خدافظ

پ.ن:تولد وب جدید مبارک...همیشه دخترا باهم سازگارتر بودن...موافقین؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 22:36 توسط بهار|

 

سلام به همگی...

سلام به زهرای گلم که هم خیلی دوسش دارم هم خیلی دلم براش تنگ شده هم بابت اینکه این چند وقته همجوره باهام بودو با حرفای قشنگش آرومم میکرد بی نهایت ممنون و مدیونشم و....... هم به خاطر حرفش یه کوچولو ازش دلخورم اما فقط یه کوچولو خیلی به چشم نمیاد... چون همه چیزو می دونست در جریان کامل اتفاقات بود ولی بازم یه کوچولو بی انصافی کرد... ولی از قدیم میگن اصلا اسکال نداره...!!!

و عشق=آغاز تنهائی عزیزم که خیلی دوسش دارم و بابت تموم خوبیا و مهربونیاش یه دنیا ممنونم...

و بهار عزیزم که این چند وقته خیلی منو مورد لطف و مهربونی خودش قرار داده...

و شاهین و نیلوفر عزیز هم که دعوت منو قبول کردنو در غیبت بقیه ی دوستان بی/با معرفت میومدن و می نوشتن خیلی ازشون ممنونم که البته چند وقته معلوم نیس کجان...

از برگشتتون بی نهایت خوشحالم خیلی دوست دارم کنارتون باشم اما موقعیتی پیش اومده که باید برم یه شهر دیگه و هنوز نمیدونم اونجا وضعیت دسترسی به اینترنت به چه صورته و آیا فرصتی برای آپ کردن وب خواهم داشت یا نه... اما در هر صورت خوشحالم که این وب با حضور اعضاش بازم جون گرفت و چه من باشم چه نباشم پایدار خواهد بود...

تو این چند روزه که هستم با کمال میل کنار دوستای خوب و گلم میمونم و می نویسم...

اما زهرا جونم وبی ندارم که آدرسشو اینجا براتون بنویسم عزیزم و از این بابت شرمنده...

این گل خوشگلم تقدیم به همتون

 

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 12:48 توسط الهه|

 

تولدی دیگر

به اطلاع دوستان و اشنایان میرسانم این وب در تاریخ 7.4.89 توسط مادری مهربان و دلسوز زاده شد

واهسته اهسته جان گرفت.هرروز یکی از اعضایش کامل شد و توانست راه برود.

اما وقتی ک یک ساله شد نزدیک ب روز میلادش بر اساس یک اتفاق در سانحه ای به کما رفت.

دکتر ها گفتند ک نمیتواند ب زندگی برگردد و قطع امید کردن.

اما بعضی از اعضا با وجود درد تمام با وجود شکستگیها و زخم هایی

 ک در این سانحه بر داشته بودند با مشقت تمام ب زندگی ادامه دادند.

با تموم وجود موجب زنده ماندنه این طفل شدند.

دکتر ها به انها احسنت گفتتند.

حال امروز این کودک کمی هوشیار تر شده.و میخواد دوباره متولد بشه.

اون میتونه اگه تو بخوای من بخوام.ما بخوایم.

تولدت مبارک دفتر نارجی

 

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 11:45 توسط زهرا|

سلام.خوشحالم ک بهارم اومد.

ممنون از راهنماییت و حرفات.

بهار الهه و من شدیم سه تا.

شما منظورمو بد گرفتین ب خدا.

الهه راست میگه وقتی باهم هستیمو با هم مینویسیم باید از هم بدونیمو همدیگرو خوب بشناسیم.

میتونیم بچه های شاد باشیمو غممامونو فراموش کنیم.

میشه.میشه

الهه جونم ممنون ک تولد فردینو جشن گرفتی.مرسی.بقول دوستم:سالارییییییی

میتونیم  از هرچی ک میخوایم اینجا اپ کنیم.خاطره.شعر.حرف دل..........ههمونم میشیم مدیر.من خیلیارو دعوت کردم اما فقط بهار جوبمو داد.و الهه

مرسی از هردوتون.

من اسیه فرشید فایزه شاهینم دعوت کردم نیومدن.یبار دیگه شما اینکارو کنین شاید اومدن نیومدنم خودمون سه تایی..و با چنتا دوست جدید.

الهه جون دیگه از خداحافظی حرف نزن.ی ادرسم از خودت برامون بزار

منو بهار تازه سلام کردیم.باشه.منتظر همه بچه های خوب این وبم

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 11:43 توسط زهرا|

سلام....خوبین؟؟؟

خب....میبینم که ایشالله مشکلات حل شده بینتون...

در ضمن الهه جان از دست من ناراحت نباشی یه وقت...خلاصه از این مطلب به بعد ما فقط مطالب جدید رو میزاریم....چیز میز واسه دانلود....داستان...جوک....یا هر چیز دیگه ای....من اپ های قبلی رو خوندم خوشحالم زهرا دوباره آپید و الهه برگشت....اها در ضمن زهرا گفتی مسائل شخصی رو نزاریم تو مطالب ...منم موافقم ولی اونی رو هم که الهه گفت رو موافقم...پس فکر کنم بهتره برا این مسائل به هم ایمیل بزنیم یا تو همین وب نظر خصوصی بدین....از خاطره های شیرینمون یا اتفاقای جالبی و همچنین تلخی که توی زندگیمون افتاده هم میتونیم بنویسیم که وب همش داستان نشه....اینجوری همدیگه رو هم بیشتر میشناسیم....حالا قول بدین دیگه از اتفاقایی که از قبل افتاده اپ نکنین به جاش میتونین تو نظرات حرفتون رو بگین ....چرا نظرا رو تایید نمیکنین؟؟؟چرا واسه اپ هاتون عنوان نمیزارین؟؟همه شون نوشته عنوان ندارد...چشم هام درد گرفت اینقدر این کلمه رو خوندم ...حداقل به جاش بنویسین عنوان دارد تنوع ایجاد شه...حالا اگه موافقین بگین تا همه مطالب قبلی رو پاک کنیم و یه وب جدید راه بندازیم...به نویسنده های دیگه هم میگیم که اگه نمیخوان اپ کنن ما اسمشون رو از اینجا پاک کنیم...من خودم قول میدم حداقل هفته ای ۱ یا ۲ یا ۳ بار اینجا اپ کنم .... وب خودمم زورم میاد برم....گفتم به هم ایمیل بدیم ...اینم ادرس  ایمیل منه و بعدی وبمه :

miss.spring76@yahoo.com

www.kavir67.blogfa.com

خب من برم دیگه تا حالا اینقدر حرف نزده بودم...یادتون نره چی گفتمااا...تو اژ بعدیتون فقط حق دارین سه خط صرف چیزای دیگه کنین بقیه باید یه مطلب باحال باشه...من هرموقع دیدم یکی اینجوری اپ کرده اپ میکنم....خداااافظ و خوش باشین....قول میدم اپ کنم.....

پ.ن:فردین تولدت مبارک.....

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 0:33 توسط بهار|

 الهه عزیزم.سلام.

خودت میدونی ک چقدبرام عزیزی.

از همه بچه های وب برام عزیزتری.

تو میدونی من چی کشیدمو تو چی کشیدی.

خوب میدونی.

خودت رفتیو نخواستی من باشم.همیشه نگرانتمو

 نمیدونم چیکار میکنی.

من اصلا روی صحبتم با تو نبود.اصلا.

هیچ ادرسیم ازت نداشتم.وبتم حذفیدی.

سیمکارتتم ک گفتی شماره جدیدتو میدی اما.....

نمیدونم چرا امروز اومدم اینجا.

شاید چون رفتم تو وب دوتاییمونو اپتو خوندم

دلم برات تنگ شد

.تو راست میگی ما باید با هم دوست باشیم

 و درد همو دوا کنیم اما ب چه قیمتی؟

همه مسایل گفتنی نیست عزیز من.

شاید من اشتباه میکنم.

امیدوارم ک ناراحت نشده باشی

میخوام وب حالو هوای باهم بودن داشته باشه

نه از جدایی گفتن.

شاید نمیتونم منظورمو بگم.

شرمنده

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 22:19 توسط زهرا|

 

سلام...

عهد کرده بودم این خداحافظی م آخرین خداحافظی باشه اما حالا که میبینم همه ی بچه ها یه جورائی دلخوریاشون به سمت من نشونه س راستش نتونستم...

همتون دوستای خوب منین و من به همگی حق میدم...

اما یه وقتائی آدم تو یه شرایطی قرار میگیره و دست به یه کارا و حماقتائی میزنه که بعدا توش میمونه...

و اون شرایطی که من توش گیر کردم دقیقا همچین شرایطی بود...

من این وبو خراب کردم به گند کشیدم اما دیگه هرکاری کردم نتونستم درستش کنم...

یعنی خراب کردن همیشه راحته تو یه چشم به هم زدن اتفاق میافته اما درست کردن نه... خیلی زمان میبره گاهی هم چیزی که خراب شد دیگه درست شدنی نیس...

این اتفاقی بود که واسه من افتاد...

اما شما فقط ظاهر قضیه رو دیدین از خیلی چیزها و اتفاقات بی خبرین پس خیال نکنین من قصدم از هم پاشیدن این وب بود یا واقعا دلم میخواست همه چیز اینجوری خراب بشه...

میگین این وب جای باز کردن حرفای خصوصی و گله وشکایت نبود حقم دارین اما اونروز من چاره ای نداشتم همه ی راهها به روم بسته شده بود به جز این وب... کارم اشتباه بود اما تنها راه ممکنی بود که واسم باقی مونده بود... منم شما دوستامو محرم خودم دونستم و مشکلمو مطرح کردم... و این کار اشتباه من اونقدری بد نبود که دلیل موجهی واسه رفتن بچه ها یا از هم پاشیدن وب محسوب بشه...

پس اگه رفیقیم دم از دوستی و رفاقت میزنیم چرا باید عین غریبه ها رفتار کنیم...

ولی به نظر همگی دوستان احترام میزارم و بابت تموم اشتباهاتم از همتون معذرت میخوام...


و در آخر منم به نوبه خودم تولد فردین عزیز رو تبریک میگم

به سبک و روش همیشگی این وب...

 فردین عزیز تولدت مبارک

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 21:34 توسط الهه|

سلام.

امروز رفتم ب وبی ک دیدم الهه منو دعوت کرده.مرسی عزیزم ک تلاش میکنی.

راستش از اینجا خوشم نمیاد همش شده بچه بازی.

این وبو ک خیلی دوست داشتم ب گند کشیدین.میفهمین.با خودمم هستم.

یروزی بود اینجا قشنگ بود همه بودن منم بودم.

اما ب گند کشیده شد.همه رفتن .

اینجا وب باهم بودن بود نه وبی ک ادم حرفاشو بگه

 اینجا جای زدنه حرفای خصوصی نبود.

اینجا جاش نبود.

 یادمه قبلا همش اینجا بودم جالب بود برام اولین وب گروهیم بودو اخرین

.فرشید کو؟فردین کو؟کاپتان ضد کو؟اسیه کو ک همیشه اول بود؟بهار کو؟فایزه دختر؟الهه.شاهین.

بقیمونو یادم نیست.من کجام؟کجایین؟

رفتم رفتن رفتیم.هممون.

قبلا تولد همو جشن میگرفتیم.عیدامون عید بود

.اولا از جدایی مینوشتیم گفتیم ک نه ما باهممیم میخوایم باهم بنویسیم

 از باهم بودنامون.

تو دفتر نارنجیمون

چی شد.ما ک دیگه بچه نیستیم فکر کنم هممون 20 سال ب بالاییم.

پس اینا چیه.یا تعطیلش کنین

.یا همه پستارو پاک کنینو از اول

 ببخشیدا مثل بچه خوب شروع کنین

.اگه تند میحرفم شرمندم.

روی صحبتم با خودمم هست.فکر کنم امروز تولد فردینه.

داداش تولدت مبارک

.نه کیک داریم نه گل نه شیرینی نه کادو.

همین

.بچه ها اگه راضی باشن خودشون میانو اپ میکنن.

مثل قدیما

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 15:57 توسط زهرا|

 

اومدم فقط به رسم رفاقت گذشته و به احترام الهه جون.......

If lovers are like moon and Brothers are like stars than i have noticed that the sky

 looks good without moon but not without stars i.e. YOU

Happy Birthday Brother

 

GIF Image (animated, 3 frames)

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 0:0 توسط دختر|

سلام....خوبین؟من بهارم...یکی از نویسنده های این وب که الان خیلی وقت میشه هیچی ننوشتم...ولی هر چند وقت یه بار یه سری میزنم....اول از همه معذرت میخوام واسه اینکه چیزی واسه گفتن ندارم که بخوام اینجا بنویسم دوم اینکه ازتون ناراحتم چون ماها قراره اینجا از با هم بودن بنویسیم نه اینکه از هم ناراحت بشیم و خداحافظی کنیم....و....بریم....اگه کسی نمیاد اپ کنه بقیه باید جاشو پر کنن نه اینکه بدتر از دستش ناراحت بشن , من مطالب قبلی رو نخوندم که بفهمم مشکل بعضی از شماها چیه که یا ناراحتین یا خدافظی میکنین و یا دعواهاتونو میارین اینجا...اگه واقعا میخواستین اینجا عضو بشین باید همه چیزشو درنظر میگرفتین....اینکه حوصله ندارین(مثل من) اینکه اختلاف نظر دارین ... دعوا دارین...اینکه میدونین خیلیا نمیان...یا هرچیز دیگه ای...اگه بخواین همین جوری حرف از رفتن بزنین بهتره که وبلاگ رو ببندیم که وقتمون سر خدافظی تلف نشه... الهه جان شما هم میدونم خیلی ناراحتی که کسی نیست ولی این چه کاریه ؟؟؟به جای اینکه ثابت قدم سر جات وایسی بدتر رفتی؟؟؟به جای اینکه حداقل خودت اینجا مطلب بزاری و اینجا رو بگردونی , تو هم شدی جزو کسایی مثل من که چیزی نمینویسن؟؟؟اگه واقعا اینجوریه .... من واقعا به همتون پیشنهاد میکنم این وبو ببندیم چون اینجوری چیزی جز یه صفحه اضافی تو بلاگفا نمیزاریم که همه از هم گله شکایت دارن و غم و غصه .....

الانم به خاطره این این حرفارو زدم چون میومدم میدیدم اوضاع از قبل بدتر شده.....همین خدافظ

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 19:7 توسط بهار|

سلام الهه جون،سلام شاهین جان

وای الهه جون تو رو خدا دیگه از رفتن حرف نزن،شاید همه چیز اونطور که فکر میکنی نباشه

 قبلا گفته بودم که فردین رمز اصلی وب رو یادش نیست واسه همینه دیگه پست نمیذاره.

در مورد شاهینم باید بگم من بانظر الهه جون موافقم اتفاقا دیروز رمان عاشقم باش رو میخوندم که خیلی خیلی قشنگ بود و  یه جاش نوشته بود:

برای رسیدن به عشق باید پا به انطرف ترس گذاشت،چون اینطرف هیچی نیست جز فاصله و حصار تنهایی.

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 1:18 توسط كاپيتان زد|

 

سلام...

گفتی اینجا دنیاته...

من دنیاتو ازت گرفتم با بچه بازیام یا هرچیزی که تو تعریفش کنی هرچیزی که تو توصیفش کنی با تموم درد و رنج و عذابش اومدم اینجا نوشتم تا وبت واست بمونه تا دوستات بمونن تا همه ی چیزائی که ازت گرفتمو بهت برگردونم... گرچه قبل از اون کار من خیلی وقت بود کسی دیگه تو این وب نمی نوشت بجز من و عشق=اغاز تنهائی همه ی بچه ها از وب رفته بودن اما همه چیز افتاد گردن من از هم پاشیدن وبت رو از چشم من دیدی...این همه بی انصافی حق من نبود

خیلی سعی کردم بچه ها رو برگردونم اما خوب به جز نیلوفر و شاهین کسی نیومد...

اما حداقل ببین و بدون که من نهایت تلاشمو کردم...

خداحافظ وب گروهی...خداحافظ دوستای نارنجی...خداحافظ فردین... خداحافظ برای همیشه

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 12:25 توسط الهه|

 

سلام به همگی...

سلام داداش شاهین عزیز

چه خوب بود اگه بقیه ی بچه ها هم میومدن و مشارکت می کردن و هرکسی ایده و یا راه حلی که به ذهنش می رسید و یا احیانا مورد مشابهی رو دیده بود مطرح می کرد تا اینجوری زودتر به یه راه حل مناسب و منطقی می رسیدیم...

راستش رو بخوای چند ماه پیش دوست خودم که تقریبا یک سالی میشد به پسر همسایه شون علاقمند شده بود تو چنین وضعیت مشابهی قرار گرفته بود. من بهش گفتم بهتره خودش پیشقدم بشه و در مورد علاقش باهاش صحبت کنه...گفتم این احساس کاملا طبیعیه و تو هیچ گناهی مرتکب نشدی عاشق شدی...عشق تو دلت نشسته و این موضوع دختر و پسر هم نداره... و جالب اینجاست که اون دقیقا حرفای شما رو زد... از عکس العمل طرف میترسید از اینکه میترسید برداشت و دید اون نسبت به این قضیه بد باشه و بخواد به یه چشم دیگه بهش نگاه کنه...این حق رو بهش نده و یا اینکه بگه به کس دیگه ای علاقه داره و اینجوری واسه همیشه از دستش بده میگفت این بی خبری بهم امید میده...حداقل دلم به عشقش خوشه... ولی من بهش گفتم این امید نیست یه رویاست که هر آن احتمال بر باد رفتنش وجود داره و اون موقع اس که تو میمونی و یه دنیا حسرت و پشیمونی که چرا بهش نگفتم چرا اینکارو نکردم چرا اون کارو نکردم چرا سکوت کردم و هزار افسوس دیگه... و دوستم بالاخره پذیرفت که در این مورد باهاش صحبت کنه اما متاسفانه اون پسر عکس العمل خوبی نداشت... خیلی ناراحت شدم که چرا همچین راه حلی رو بهش پیشنهاد کردم چون خیلی این وسط اذیت شد... اما یه مدت که گذشت خودش گفت که این راه حل بهترین راه حل بود چون الان خیلی راحت شدم دیگه عذاب نمی کشم...چون هر روز که میگذشت به اندازه ی همون یک روز عشق و علاقه م و دنیائی که با اون واسه خودم ساخته بودم پر رنگ تر و واقعی تر می شد و هر لحظه هزار و یک فکر به سرم میزد و مدام داشتم با یاد و خاطرات کسی که مال من نبود زندگی می کردم...خودم و احساس و زندگیم رو وقف اون کرده بودم  و این اصلا درست نبود

 نمیدونم این حرفها چقدر میتونه درست باشه من فقط راه حل میدم و تصمیم در مورد درست و غلط بودنش یا انجامش با خودت عزیز...

فکر می کنم هرچه زودتر تکلیفت رو با خودت و دلت روشن کنی به نفعته... به هرحال این موقعیت همینه و شاید تا یه زمان طولانی به همین شکل باقی بمونه و هیچ اتفاق خاصی نیفته که بخوای به امید اون روز صبر کنی...

نمی دونم این عشق و علاقه چه جوری شکل گرفته و چه دلایلی واسش داری اما خوب هر کسی بنا به دلایلی به طرفش علاقمند میشه و مطمئنا واسه شما هم همینطوره همین دلایل رو میتونی واسه اون توضیح بدی چون تو همچین مواقعی حرف زدن سخته و سخت تر از اون ترس از واکنش و عکس العمل طرفه مناسب ترین روش نوشتن نامه اس اینکه تموم حرفتو توی یه نامه بنویسی و اینجوری اونو در جریان احساست قرار بدی... این که گفتی از جواب اون میترسی... واهمه داری از اینکه بگه کس دیگه ای رو دوست داره یا از اینجور مسائل...خوب به هر حال احتمالش هست و چنین احتمالی نباید مانع ابراز علاقه ی تو بشه... اگه یکم فکر کنی و به اطرافت نگاه کنی میبینی تموم کسائی که تو وضعیت تو قرار دارن با چنین احتمالاتی مواجه میشن... ولی بازم پا پیش میزارن و حرفشون رو میزنن چون همونقدر که احتمالات منفی وجود داره احتمالات مثبت هم وجود داره پس بهتره اولا واقع بین باشی بدونی که تو چه شرایطی قرار داری و جوانب قضیه رو بسنجی و دوم اینکه پا پیش بزاری و از علاقه ت بهش بگی حتی حتی حتی اگه احتمال بدی از دستش میدی...نمیگم کار من بهترین و درست ترین کاره نه شاید برعکس غلط ترین و بدترین هم باشه اما من اگه جای تو بودم با تموم این احتمالات حتما بهش میگفتم چون این قضیه یه حسن داره و اونم این که حداقل تکلیفم با خودمو دلم روشن میشه...

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 0:3 توسط الهه|

الهه عزيزم ممنون از نظرت اما نميشه ابجي خوشگلم نميشه اون حتي نمي دونه من كيم چطور ممكنه بهم احساسي داشته باشه؟؟نمي دونم چيكار كنم به نظر تو راهش همينه؟؟؟

نمي دونم چيكار كنم .يه طرف به اين فكر مي كنم همه چي درست ميشه اما از يه طرف ديگه به اين فكر مي كنم كه اگه بگه يكي ديگه رو مي خوام چي ؟؟؟چيكار كنم ؟نمي تونم يه احساس تو درونم نمي زاره نميشه....

روزي هزار بار به اين فكر مي كنم منو مي خواد يا....اگه بهش بگم دوست دارم اما دست رد به سينم بزنه چي؟بهتر نيست تا اخر واسش يه غريبه باشم؟

كمكم كنيد ااين روزا تو يه سردرگمي دارم غرق ميشم خوشي چند هفته پيشم داره تبديل مي شه به يه دلهره به يه غم .. دارم ميميرم

نارنجيااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا كسي جواب نميده؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 17:59 توسط شاهین

 

سلام به دوستای گلم...

سلام شاهین جان

راستش خیلی از حرفات سر در نیوردم

منظورت اینه که عاشق یه نفری شدی یه نفری رو دوست داری ولی نمیتونی منظور دل و احساستو بهش بگی؟؟!!

اگه درست متوجه شدم...خوب چرا؟؟

به نظر من خود عشق یه نیروی فوق العاده اس که هم به آدم جرات میده هم شهامت هم جسارت...

اما در پس لحظه ها همیشه فرصت نهفته نیست... و متاسفانه گاهی از دست دادنشون چیزی جز حسرت واسه آدم باقی نمیزاره

پس بهتره هرچه زودتر این موضوع رو بهش بگی هرچقدر که سخت باشه و دشوار... به همون دوست داشتن فکر کن... به اینکه هر لحظه میتونه لحظه ی آخر باشه...که اگه در دل اونم عشق و علاقه ای باشه بی شک چشم انتظار اشاره ای از سمت توئه... یادت باشه خود خدا حامی عشقای پاکه... پس بی هیچ ترس و واهمه ای حرفتو بهش بزن...

امیدوارم موفق باشی

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 18:40 توسط الهه|

سلام خوبيد؟ كسي از من نمي پرسه  بايد خودم بگم ديگه شكر خدا خوبم

ورود نیلوفر عزيزو به جمعمون تبريك مي گم و همچنين ورودشو به اين كره ي عجيب و غريب....

ديروز واسه چند دقيقه احساس مي كردم نفسم بالا نمياد... داشتم مي مردم ...اساي كه مي دادم نميرفت يكي دوتا سه تا ...خالي فرستادم نميرفت احساس مي كردم مرگم نزديكه ...تنها راه ارتباطم داشت قطع مي شد با هزار و يك ترفند  شماره رو گرفتم حالا خاموش باشه؟؟؟؟ من هنوز حرفامو نگفتم... هنوز نگفتم يه ساله شدي اسطوره ي قلبم... هنوز نگفتم كيم چيم...نگفتم وقتي ازت حرف مي زنن دوست دارم خفشون كنم كه شما اسمشم نبايد بياريد چه برسه كه در موردش صحبت كنيد...بابا من هيچي نگفتم و تو خاموش كردي ؟؟دو ماهه بهت اس ميدم كه حرف دلمو بزنم  اما نمي تونم اخرش تو خاموش كني ؟؟  خاموش باشي؟؟ميميرم منم مثل گوشيت خاموش خاموش مي شم ...

اين همه حرفايي بود كه يهو هجوم اوردن به مغزم..و داشتن سه سوته كلكم و مي كندن ..گفتم دلو بزن به دريا و يه بار ديگه نگاه كن ببين اسا رفتن يا نه ..به خودم جرات دادم نگاه كردم خدارو بي نهايت شاكر بودم روشن بود روشن روشن...دوست داشتم بزنگم و بگم تو كه منو كشتي...اما نمي تونستم ارزومه با تمام وجودم داد بزنم ديووووووووووووووووووونتم و اونم فريادم بشنوه اما ....

نميشه نميشه نمي شه

نانجيا كمك...چيكار كنم به راهنمايي همتون نياز دارم چيكار كنم ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 16:2 توسط شاهین|

سلاااااام

خوبی عزیز دلم

مر۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

من واقعا نمیدونم چجوری باید ازت تشکر کنم و فقط میتونم بگم:

یـــــــــــــه دنیــــــــــــــــــا ممنون

موفق باشی گلم

 


خدایا ...
چشمانم را می گشایم، دیواری است به بلندای نا امیدی ...
در خود می پیچم و بغض می کنم .
چون درختی شده ام که تبر بر شاخسارش فرو می آورند و نفس در ریشه هایش تنگ می شود ...
خدایا در این دیوار پی روزنم که خویش را از این همه منجلاب فسادی بیرون کشم ...
خدایا دستتت را بر شانه های خسته ام قرار بده ...
ای خدای بزرگ
تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتن ...
به پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای .
به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را ...
پرواز و روشنایی را ...
تا شاخسار شکسته ام را جوانه های امید بشکفد ...
ای خدای بزرگ ...
ای خدای متعال ...
و ای خدای منّان می خواهم یاد بزرگت در تار و پود جانم رسوخ کند ...
آنچنان که باران به درختان می بخشد تا شاخه های بلند به آسمان برسد ...
من درمانده تشنۀ محبّت توام ...
صدایم کن تا حجم این همه فریاد از خاطرم پاک شود ...
تا جز صدای پاک قدسی تو چیزی نشنوم ...
خدایا ...
ای خدای بزرگ و مهربان ...
نگاهم کن تا فراموش کنم این نگاههای بی خورشید و آشفته را ...
و جز چشمان مهربان تو هیچ نبینم ...
می خواهم خالی شوم از هر چه غیر توست ...
از این زمین پر هیاهو که درشب و روزش مردم روح و تن می سپارند

خدایا دلم تنگ آرامشی ژرف است، تو را می خوانم
دستم را بگیر و خاطر ابریم را به خورشید بسپار .
و لحظه ای این جان بی قرار را به خویش نگذار ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 9:23 توسط كاپيتان زد|

 

سلام نیلوفر جووووووووون

تولدت مبارک عزیزم

انشاالله صد ساله بشی گلم اینجا دور هم تولد صد سالگیت رو جشن بگیریم

اینم یه جشن تولد کوچیک و مختصر به سبک اینترنتی

 

این از کارت پستال و پیام تبریکم

 

اینم از کیک تولدت

و........اینم از کادوی ناقابل من...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 0:14 توسط الهه|

سلااااااااام 

الهه جون باور کن خودمم دلیلی واسش ندارم

البته به جز امروز که تولدم بود، ولی حتی ...

بیخیال

این نیز بگذرد

بهر حال تولدم مبارک!!!!!!!


حالا میدونی نکته ی جالب قضیه چیه؟؟!

این که این تیکه رو عینا توی وب خودمم نوشته بودم

فعلا

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 23:46 توسط كاپيتان زد|

 

سلام... نیلوفر جون سلام آقا شاهین

 بابت شادی پیش اومده که البته پین کد داشت و ما ازش سر در نیوردیم!!!  بهتون تبریک میگم

مطلب طنزت خیلی جالب بود نیلوفر جون من که خیلی خوشم اومد...

 خوشحالم که اومدین و یه دنیا ممنون....

من یکی خودم تو هر شرایطی باشم اگه هزار تا غمم تو دلم نشسته باشه

بازم از شادی و خوشبختی دیگران خوشحال میشم و لذت میبرم...

اومیدوارم همتون همیشه شاد و خندون باشین و زندگیتون مملو از لحظات و اتفاقات شاد و قشنگ

پس من یکی به نوبه ی خودم موافقم...

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 12:0 توسط الهه|

سلاااااااااااااااام به همه ی دوستای گلم خصوصا الهه جون

خوشحالم که دوباره مینویسی عزیزم

شاهین جان منم که برگ چغندر دیگه آره؟خوشحالم که خوشحالی!

ولی با شادی موافقم واسه همین این مطلبو میذارم شما هم بخونیدش

خودم که خیلی ازش خوشم اومد شما رو نمیدونم

فعلا

نیلوفر


رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده ریچارد

رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم

یارو عکسمو دیده میگه:اااا دماغ خودته این؟
پـَـَــــ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بینی به بینی، نسل به نسل منتقل شده الان رسیده به من!!!!

با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم

تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه

زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام ببینم اف ف سالمه یا نه

صبح رفتم کنکور بدم .مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟ پـَـَـ نه پـَـَـ اومدم اینجا برم دسشویی

ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده، واستادم دم جاده با پیت بنزین یکی ۲ لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی، یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می‌خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام باهاش خودمو آتیش بزنم

رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟ پـــ نه پــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!!

ساعت ۵-۴ صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته

خونمون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟
میگه خط تلفن؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم

برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم

تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!

بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا ۴۰ درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته‌ای؟ اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم.
پـَـَـ نــه پـَـَــ. نه خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف دشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم

داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت
همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم

به مامانم میگم قوری کجاست؟ میگه میخوای چای بخوری؟!
پــَ نه پــــــَ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!

رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟
میگه برا کباب؟
پـ ن پـ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می‌خوام

کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟ . . .  پـَـَـ نــه پـَـَــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه

مرغ عشقم مرده و درحالی که پاهاش روبه بالاس افتاده کف قفس. دوستم اومده می‌گه: اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ کمر درد داشته دکتر گفته باید طاق باز دراز بکشه کف قفس

ماشین رو بردم سرویس، میگم فـــیلترش هم بذار، میگه فـــلتر هوا؟
پ نه پ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد فیس‌بوک

یارو تو مترو داره چراغ قوه می‌فروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی‌چسبید گفتن بیای باهم بخوریم

داداشم گفت چرا بال بال میزنی؟ چیزی پرید تو گلوت؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم خودم رو آماده پروار می‌کنم

به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی‌اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین

بنده خدا چاقو خورده در حد بنز داره ازش خون میره بردیمش اورژانس پرستار میگه اوردین بستری کنین؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اوردیم خون بده بریم

کله صبحی رفیقم می‌خواست بیاد درس بخونیم بهش زنگ زدم گفتم دوتا نونم بگیر بیار
گفت واسه صبحونه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون

خواهرم از بیرون میاد خونه... می‌بینه پشت سیستمم... میگه کامپیوتر روشن کردی؟؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه...!

میری مسجد وضو بگیری تا نماز بخونی میبینی یه آقایی می‌رسه میگه پسر جان وضو میگیری میگی پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام قزل الا صید کنم

نون بربری خریدم همسایمون منو دیده میگه نون بربریه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ لپ‌تاپ جدیدمه طرح بربری تولید شده

تو لباس فرم منو دیده میگه سربازی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــ عضو سیاه لشگر سریال مختارم محل فیلم برداری رو گم کردم

ساعت ۷ صبح رفتم برا امتحان دانشگاه نگهبانه می‌پرسه امتحان داری؟ میگم پــَ نه پــَ اومدم خمیر بگیرم بدم دست نونوا

در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می‌خوای بری تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه

تو هواپیما نشستم دارم دعا می‌خونم بغل دستیم می‌گه دعا می‌کنی سالم برسی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دوست دارم صحنه سقوط هواپیما رو از نزدیک ببینم دعا می‌کنم سقوط کنیم

از بالا در دارم میام تو خونه بابام از راه رسید میگه باز تو کلید یادت رفت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم آمادگی جسمانیمو تست می‌کنم امشب می‌خوایم بریم سرقت!!!

یکی‌ زنگ زده میگه شما فرشادین میگم نه میگه پس اشتباه گرفتم؟ پـَـَـ نــه پـَـَـــ من فرشادم صدای تورو شنیدم الزایمر گرفتم یادم نیست!!!

زنه شیکمش اومده جلو، رفیق ما میپرسه این حامله س؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ این زن آقا گرگه‌اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده شوهرش

تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه، رفیقم اومده میگه داری تعمیرش میکنی؟
پــــ نه پـــــ دارم با گِیج روغن درد و دل می‌کنم!!

اومده از خواب بیدارم کرده میگه خوابی؟
پـــــ نه پــــ دوستم چشم گذاشته منم رفتم زیر پتو قایم شدم نصف شبی

حسینی بای دست پسره رو گرفته میگه با یاد چی میری کنکور بدی؟ پسره میگه با یاد خدا.....پـَـَـ نــه پـَـَــــ بگه به یاد دوست دخترم میرم سر جلسه

با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش ۳ طبقه بسازی!!!

کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 8:21 توسط كاپيتان زد|

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام  به الهه اي كه فكر مي كنه من  با قهر رفتم و ديگه بر نمي گردم سلاااااااااااااااااااام به اغاز تنهايي كه جواب سلاممو نمي ده و سلااااااااااااااام به فردین سردار وبلاگ كه خبري ازش نيست و .....

بعد از مدت ها دوري برگشتم تو اين مدت كه نبودم اتفاقاي زيادي افتاد بعضيا بد بودن و بعضيا خوب اين اتفاق اخر فوق العاده بود مدت ها بود كه از عمق خوشحال نبودم اما....

اميدوارم شمام تو شاديم باشد و تنهام نزاريد بياين واسه يه لحظه ام شده غم و ول كنيم و بچسبيم به يه شادي كه....

كي موافق حرفه ؟كسي هست باهام بياد  تا پس كوچه شادي؟؟؟؟؟؟؟

دلم واسه همتون تنگ شده.....   
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 12:49 توسط شاهین|


آخرين مطالب
»
» شعبه ی 2 وبلاگ راه اندازی شد
» زندگی
» متاسفم!!! نتونستم برای زنتون کاری بکنم...
»
» چه دردی ست در میان جمع بون...
»
» سلاااااااااااام،من بالاخره اومدم
» من مردم....
» عنوانش...؟؟؟ نمیدونم...!!!

Design By : RoozGozar.com